پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - جهان بيني اسطورهاي ترفندي براي توضيح و حذف باورهاي عهد جديد - قائمى نيا عليرضا

جهان بيني اسطوره‌اي ترفندي براي توضيح و حذف باورهاي عهد جديد
قائمى‌ نيا عليرضا

اشاره:
در هرمنوتيك معاصر، يكي از گرايش‌هاي تأثيرگذار «هرمنوتيك كلامي بولتمان» (Bultmann) است كه بر جهان‌بيني اسطوره‌اي (در مقابل جهان بيني علمي) استوار مي‌باشد. اين نوشته ضمن بررسي اركان اين هرمنوتيك در قالب بررسي عناصر جهان‌شناسي اسطوره‌اي كه شامل جهان سه طبقه، انكار معجزات، دخالت رواني در انديشه‌ي مدرن انسان و آخرت‌شناسي مي‌باشد، علت گرايش بولتمان به اسطوره زدايي و ميزان تعارض جهان‌بيني نوين با جهان بيني علمي در اين گرايش را بيان خواهد كرد.
به نظر بولتمان، كتاب مقدّس پيامي دارد كه مفسّر بايد آن را به دست آورد.اين پيام در قالب «زبان اسطوره‌اي» بيان شده و حجاب اسطوره بر تن دارد. اين حجاب پيام را در هاله‌اي از ابهام قرار داده و آن را رازآلود ساخته است؛ از اين رو مفسّر بايد حجاب از آن بربگيرد و راز زدايي نمايد.(١)
بولتمان مي‌گويد: «در عهد جديد باورهايي به چشم مي‌خورند كه امروزه نه تنها علما و دانشمندان آن‌ها را نمي‌پذيرند، بلكه باور به آن‌ها را نيز غير معقول مي‌دانند. پيام مسيحيّت در عهد جديد در قالب دستگاه جهان‌شناختي آمده است كه انسان جديد ديگر آن را نمي‌پذيرد و به جاي آن، دستگاه ديگري را پيش كشيده است». وي جهان‌شناسي عهد جديد را «جهان‌بيني اسطوره‌اي» و جهان‌شناسي انسان جديد را «جهان‌بيني نوين علمي» مي‌نامد.
جهان‌شناسي عهد جديد اسطوره‌اي است و بر اساس آن جهان داراي ساختاري سه طبقه است كه زمين در مركز آن، بهشت در بالا و دوزخ در پايين قرار دارد.
بهشت منزلگاه خدا و موجودات ملكوتي، و دوزخ محلّ درد و عذاب است. در اين جهان‌شناسي زمين فقط صحنه‌ي حوادث طبيعي و روزمرّه نيست، بلكه از يك سو، صحنه‌ي فعاليت خدا و ملائكه، و از سوي ديگر صحنه‌ي فعاليت ابليس و شياطين است. نيروهاي فوق طبيعي در امور طبيعي، تفكّر، اراده و افعال انسان دخالت مي‌كنند. زندگي اين مخلوق الهي معركه‌ي نزاع خدا و شياطين است؛ گاهي ارواح خبيثه و شياطين، و گاه خدا او را به تصرّف خود درمي‌آورد.(٢)
بولتمان، اسطوره را به معنايي به كار مي‌برد كه معمولاً در علوم ديني و تاريخ به كار مي‌رود. اسطوره حادثه‌اي است كه در آن نيروهاي فراطبيعي و فراانساني فعاليت دارند. تفكّر اسطوره‌اي در مقابل تفكّر علمي قرار دارد و براساس آن، جهان و حوادث موجود در آن نسبت به دخالت نيروهاي فراطبيعي گشوده و باز هستند. به همين دليل، تفكّر اسطوره‌اي از ديدگاه تفكّر علمي مملو از خلأها و شكاف‌هاي پرنشدني است؛ چرا كه در تفكّر علمي بر خلاف تفكّر اسطوره‌اي، جهان نسبت به دخالت نيروهاي فراطبيعي بسته است، در تفكّر اسطوره‌اي نه تنها جهان، بلكه حيات شخصي انسان‌ها نيز صحنه‌ي فعاليت نيروهاي فراطبيعي است.
تفكّر اسطوره‌اي همانند تفكّر علمي عينيت بخش است و همين امر موجب مي‌گردد كه مراد واقعي از اسطوره مستور و پنهان بماند. اسطوره به گونه‌اي سخن مي‌گويد كه جهان و حيات بشر را پر از معماها و رازها نشان مي‌دهد، درباره‌ي دخالت خدا و نيروهاي فراطبيعي ـ كه وابسته به آن‌ها هستيم ـ در طبيعت، تصاويري جامع به دست مي‌دهد. اما علاوه بر اين به گونه‌اي عينيت بخش سخن مي‌گويد؛ به گونه‌اي سخن مي‌گويد كه واقعا مكاني بالاتر از زمين (از لحاظ مكاني) وجود دارد كه نيروهاي فراطبيعي در آن جا اقامت دارند و پايين‌تر از آن مكاني هست كه دوزخ در آن قرار دارد. هم‌چنين، اسطوره به شيوه‌اي نارسا و ناقص درباره‌ي نيروهاي فوق طبيعي به گونه‌اي سخن مي‌گويد كه آن‌ها را مانند نيروهاي طبيعي و در رديف آن‌ها قرار مي‌دهد؛ براي نمونه وقتي معجزه‌اي را بيان مي‌كند، به شيوه‌اي سخن مي‌گويد كه موجود فراطبيعي ناگهان در زنجيره‌ي علت‌هاي طبيعي درمي‌آيد و موجب وقوع حادثه‌اي مي‌گردد، يا اين كه درباره‌ي خدا به شيوه‌اي سخن مي‌گويد كه گويي از يك انسان سخن مي‌گويد.(٣)
اين گونه امور را نمي‌توان مقصود و مراد اصلي اسطوره دانست و چنان كه گفتيم جهان‌بيني علمي نوين آن‌ها را نمي‌پذيرد. اسطوره‌زدايي نيز روشي براي رسيدن به مراد اصلي اسطوره است.
براساس توصيفي كه بولتمان از جهان‌شناسي اسطوره‌اي ارايه مي‌دهد، اين جهان‌شناسي، مجموعه‌اي از باورها است كه يا بايد همه را پذيرفت و يا همه را كنار نهاد. ليكن علوم نوين بر صورت اخير مهر تأييد مي‌نهند.
ما در جهان‌بيني عهد جديد چهار عنصر متمايز را تشخيص مي‌دهيم كه در حقيقت پديدآورنده‌ي چنين جهان‌شناسي هستند و در جهان‌شناسي نوين مقبول نيستند. اين عناصر عبارتند از جهان سه طبقه، مفهوم خاصّي از علّيت كه در معجزات عهد جديد به چشم مي‌خورد، دخالت رواني و آخرت‌شناسي.
پيش از آن كه به توضيح اين عناصر بپردازيم، بايد به نقشي كه مفهوم جهان‌شناسي اسطوره‌اي در انديشه‌ي بولتمان دارد، اشاره كنيم. كاركرد اين مفهوم در هرمنوتيك بولتمان اين است كه به او در اين نكته كه باورهاي عهد جديد را به صورت يك دوشقّي «اين... يا آن...» مطرح كند، ياري مي‌رساند. براي مثال بسياري از مسيحيان، امروزه بر اين باورند كه برخي از باورهاي «پولس» قابل قبول نيست، امّا برخي از آن‌ها را نيز بايد بدون هيچ تجديد نظري پذيرفت. آن‌ها برخي از باورهاي عهد جديد را طرد مي‌كنند و برخي ديگر را مي‌پذيرند. براي مثال مي‌گويند، اين باور كه حضرت عيسي(ع) پسر خداست و به خاطر گناهان ما به صليب كشيده شد و پس از مرگ زنده شد و... را بايد بي‌هيچ چون و چرايي پذيرفت. بولتمان در مقابل مي‌گويد كه ما نمي‌توانيم در مورد باورهاي عهد جديد به صورت گزينشي عمل كنيم؛ يعني برخي را انتخاب كنيم و آن‌ها را با تبصره و بر حسب مورد صحيح بدانيم. رويكرد گزينشي و تبصره‌اي (موردي) نسبت به عهد جديد امكان‌پذير نيست، زيرا اساس جهان‌بيني عهد جديد اين باورها از يك‌ديگر مستقل نيستند، بلكه در بُن و اساس آن‌ها دستگاهي عام از باورها راجع به جهان قرار دارد. هر يك از باورهاي خاص در عهد جديد به گونه‌ي ضرورت منطقي، مستلزم اين دستگاه هستند. اگر از اين دستگاه چشم بپوشيم، بايد آن باورها را نيز كنار بگذاريم. بنابراين، با يك نوع دو شقّي مواجه هستيم؛ يا بايد همه‌ي اين باورها را با دستگاهي كه در بُن آن‌ها قرار دارد، يك جا بپذيريم و يا همه را كنار بگذاريم.
با كنار نهادن اين جهان‌شناسي همراه با باورهاي خاص، تفسير وجودي ضروري مي‌نمايد. جهان‌شناسي اسطوره‌اي امري عرضي است. مخاطبان تاريخي عهد جديد به اين جهان‌شناسي باور داشتند. از اين رو، پيام براي آن‌ها در قالب اين جهان‌شناسي بيان شده است. ولي انسان جديد نمي‌تواند اين جهان‌شناسي را بپذيرد. بنابراين تنها راهي كه براي رسيدن به پيام متن وجود دارد، تفسير وجودي است. بولتمان در اين نكته تحت تأثير اگزيستانسياليسم «هايدگر» است و ميان اگزيستانسياليسم و جهان‌بيني اسطوره‌اي تعارضي مي‌يابد. رفع تعارض بدين‌گونه امكان‌پذير است كه صورت اسطوره‌اي، يعني جهان‌شناسي اسطوره‌اي را طرد كنيم و معناي اصلي عهد جديد را به دست بياوريم؛ معنايي كه پس از طرد جهان‌شناسي اسطوره‌اي بر جاي مي‌ماند. معناي باقي‌مانده فهمي از خويشتن است كه در پيام آمده است و هدف از تفسير وجودي رسيدن به چنين فهمي است. ايمان بايد از چنگال هر نوع جهان‌بيني كه به زبان عيني بيان شده رها شود، خواه اين جهان‌بيني اسطوره‌اي باشد و خواه علمي. تعارض ميان جهان‌بيني اسطوره‌اي و تفسير وجودي دليلي بر اين مسأله است كه ايمان هنوز هم بر حسب واژگان در خود بيان نشده است.(٤)
اينك به هر يك از عناصر جهان‌شناسي اسطوره‌اي مي‌پردازيم:

جهان سه طبقه
يكي از عناصر جهان‌شناسي اسطوره‌اي كه در بُن باورهاي خاصّ عهد جديد قرار دارد، جهان سه طبقه است. به نظر بولتمان پشتوانه‌ي هر باور سنتي بر بهشت و دوباره زنده شدن مردگان استوار است. بر اين اساس جهان ساختاري سه طبقه دارد. اعتقاد به صعود ارواح به بهشت يا سقوط آن‌ها به جهنّم و نيز باور به اين كه «پسر انسان» سوار بر ابرها از ملكوت مي‌آيد و مردگان بر مي‌خيزند، برپايه‌ي چنين فرضي استوار گشته‌اند. بر سر اين كه آيا واقعاً نويسندگان عهد جديد به چنين جهاني اعتقاد داشتند يا خير وفاق وجود ندارد، ولي اين پرسش مطرح مي‌شود كه آيا سخن بولتمان درست است كه اگر به جهان سه طبقه باور نداشته باشيم، باور به بهشت و زنده شدن مردگان امكان‌پذير نخواهد بود؟ در نظر او اين جهان‌بيني اسطوره‌اي ما را ملزم مي‌كند كه يكي از دو صورت را بپذيريم؛ يا به جهان سه طبقه باور داشته باشيم و يا به تفسير وجودي كه عيني بودن زبان اسطوره و در نتيجه باور به بهشت و زنده شدن مردگان را كنار مي‌گذارد، روي بياوريم. بولتمان به وضوح باور به زنده شدن مردگان را با چگونگي وقوع آن يكي مي‌گيرد. البته مي‌توان باور به زنده شدن مردگان را بدون التزام به چگونگي وقوع آن پذيرفت. در خود عهد جديد نيز چندان التزامي به اين چگونگي وجود ندارد. باور به زنده شدن آن قدر انعطاف‌پذير است كه با باور بد جهاني بدون سه طبقه هم‌خوان باشد و با باور نوين درباره‌ي جهان به معناي جهاني در حال گسترش از هر جهت سازگار مي‌نمايد.(٥)

معجزات
در عهد جديد از معجزات بي‌شماري سخن به ميان آمده است. براي مثال، حضرت عيسي(ع)، بيماران را شفا مي‌دهد، افراد نابينا را بينا و مردگان را زنده مي‌كند. در تمامي اين معجزات دو نكته مشهود است: اول اين كه اين حوادث غير عادي هستند. به اين معنا كه با اشاره به علل طبيعي نمي‌توان آن‌ها را تبيين كرد و دوم اين كه اين حوادث از اين جهت كه غير عادي و شگفت‌انگيز هستند، به عنوان شواهدي بر قدرت حضرت مسيح(ع) به شمار آمده‌اند.
به نظر بولتمان، جهان بيني علمي نوين به گونه‌اي است كه جايي براي باور به چنين حوادثي باقي نمي‌گذارد. در اين جهان‌بيني، هر حادثه‌اي كه براساس قوانين طبيعت قابل تبيين نيست، قابل فهم نمي‌باشد. ويژگي بنيادي انديشه‌ي بشر نوين درباره‌ي جهان اين است كه آن را به صورت دستگاه بسته‌اي از علل‌ها و معلول‌ها تصوّر مي‌كند. هر حادثه‌اي كه در جهان رخ مي‌دهد، بايد براساس اطلاعات قبلي انسان درباره‌ي جهان تبيين شود.
اين نكته شايان توجه است كه عدم امكان معجزات كه بولتمان سخت بدان معتقد است، از علوم نوين بر نمي‌آيد و صرفاً بر فلسفه‌اي خاص در مورد جهان و بر مفهوم خاصّي از عليت استوار شده است. بولتمان منكر وجود علل فوق طبيعي است، ولي حتي اگر او تمام موارد عليت را بررسي كرده باشد و به موردي بر نخورده باشد كه علتي فوق طبيعي مانند خدا براي تبيين پديده‌ي مورد نظر لازم است، باز هم نمي‌تواند وجود علل فوق طبيعي مانند خدا را انكار كند؛ زيرا علت بودن خدا و ديگر علل فوق طبيعي به اين معنا نيست كه علل طبيعي از كار افتاده‌اند و هيچ تبيين طبيعي‌اي در كار نيست؛ به بيان ديگر علل فوق طبيعي در عرض علل طبيعي نيستند، بلكه در طول آن‌ها قرار دارند. علل فوق طبيعي نيز از طريق علل طبيعي در جهان مادّي دخل و تصرّف مي‌كنند.
علاوه بر اين استقراي بولتمان نشان نمي‌دهد كه در گذشته‌ي دور يا در آينده، دخالت معجزه‌آساي علل فوق طبيعي صورت نگرفته و نخواهد گرفت. استقرا تنها نشان مي‌دهد كه در زمان استقراء چنين امري به وقوع نپيوسته است. بنابراين، عدم امكان معجزات، پيامد علم نوين نيست، بلكه از فلسفه‌اي خاص بر آمده است كه بولتمان دل در گرو آن دارد. در مقابل، تبيين‌هاي فلسفي ديگري در كار هستند كه با وقوع معجزات سازگار مي‌باشند و با علوم نوين در تعارض نيستند.(٦)

دخالت رواني
به نظر بولتمان انديشه‌ي مدرن، انسان را بعنوان يك كل در نظر مي‌گيرد كه به تنهايي بار مسئوليت احساسات، انديشه‌ها و خواسته‌هايش را به دوش مي‌كشد. اين تصوير نوين از انسان با تصوير عهد جديد از او در تعارض است. براساس تصوير عهد جديد، سرشت آدمي به گونه‌اي است كه او را در معرض نيروهاي بيروني قرار مي‌دهد؛ براي مثال، روح‌القدس نيرويي است كه افعال و انديشه‌هاي بشر را در كنترل خود دارد. هم‌چنين باور به عشاي ربّاني و تأثير آن باور به تأثير نيرويي روحاني از طريق وسايط مادّي مانند آب و شراب را در بر دارد. بنابراين، عهد جديد به گونه‌اي در مورد روح‌القدس و عشاي ربّاني سخن مي‌گويد كه براي انسان مدرن كاملاً نامعقول مي‌نمايد.
در نقد اين فقره از سخن بولتمان، بايد به اين نكته توجه كرد كه او اين نظريه را مستقيماً از عهد جديد به دست نياورده است، بلكه آن را از سخنان پولس درباره‌ي روح‌القدس استنباط كرده است. هم‌چنين او از سخنان پولس در اين باره كه علّت بيماري و مرگ «قُرنيتان» عدم پذيرش عشاي ربّاني از سوي آن‌ها بوده، به اين نتيجه مي‌رسد كه به نظر پولس تأثير آيين عشاي ربّاني بر وجود رابطه‌اي علّي ميان غذاي مادّي (آب و نان و شراب) و وضعيت روحاني و جسماني فرد مؤمن به مسيحيّت متكي است. برداشتي كه بولتمان از سخنان پولس دارد، تنها برداشت ممكن نيست و برخي ديگر اين سخنان را چنين تفسير كرده‌اند كه خدا قرنيتان را به خاطر سوء استفاده از آيين عشاي ربّاني، با مبتلا كردن آن‌ها به بيماري، مجازات كرد. بنابراين، بولتمان گمان مي‌كرد كه تنها يك برداشت و تفسير از سخنان پولس امكان‌پذير است كه با انديشه‌ي نوين در تعارض است.» (٧)

آخرت‌شناسي
بولتمان در «عيسي مسيح و اسطوره‌شناسي» به تفصيل در اين باره سخن گفته است كه عهد جديد اساساً آخرت شناختي است. مراد او اين است كه هر برداشتي از عهد جديد كه اعتقاد به آخرت، يعني اعتقاد به پايان جهان و آغاز جهاني ديگر را طرد كند، در حقيقت پيام آن را كنار گذاشته است.
صورت آخرت‌شناختي عهد جديد بر اين معنا حمل شده است كه «جهان همگاني» (جهاني كه همه‌ي نوع بشر در آن زندگي مي‌كنند) و هم چنين «تاريخ همگاني» به زودي به طرز مصيبت‌باري به پايان خواهد رسيد و جهان ديگري با تاريخ ديگري آغاز خواهد شد. بولتمان در مقابل مي‌گويد: قريب به دو هزار سال از انتظار چنين حادثه‌اي كه عهد جديد وعده‌ي آن را داده است، گذشته و هنوز اين اتّفاق نيفتاده است. ما مي‌توانيم با اطمينان خاطر بگوييم كه نويسندگان عهد جديد در چنين باوري برخطا بوده‌اند. امّا اگر اين پيام، پيامي براي ما است، نبايد عنصر آخرت‌شناختي آن را حذف كنيم. راه حلّ بولتمان اين است كه ما بايد تفسير جديدي از آن ارايه دهيم، تفسير جديد او اين است كه بايد تاريخ و جهان را نه تاريخ و جهان همگاني، بلكه «تاريخ شخصي» و «جهان شخصي» بدانيم. جهاني كه به پايان خواهد رسيد، زمان و مكان نيست. بلكه نقش‌ها و حوادثي است كه هر شخص با اشاره به آن‌ها خودش را به طرز بدلي مي‌فهمد. پايان جهان در انجيل نه جهان همگاني، بلكه تصميمي است كه شخص به وسيله‌ي آن، به فهمي از خود صرف نظر از جهان و گذشته‌اش نايل مي‌شود و هستي خود را به عنوان تصميم‌گيرنده در مي‌يابد.(٨)
هنوز جاي اين پرسش باقي است كه آيا اين تفسير بولتمان چيزي بيش از يك تردستي است كه با واژه‌هايي از قبيل تاريخ، جهان و آخرت‌شناسي صورت مي‌گيرد؟ بولتمان تنها از طريق شباهت‌هاي بعيدي كه ميان جهان و سرگذشت همگاني، و جهان و سرگذشت شخصي در كار است، به چنين تفسير تصنّعي‌اي روي آورده است. تفسير بولتمان در اين مورد نيز تنها تفسير ممكن نيست و تفسير ديگري مي‌توان داشت كه با عهد جديد هم‌خوان است. براي نمونه، ما مي‌توانيم بپذيريم كه كليساي اوليه در اعتقاد به قريب الوقوع بودن اين حادثه بر خطا بوده است، ولي باز دست از عيني بودن آخرت‌شناسي عهد جديد برنداريم و براين اعتقاد باشيم كه بالاخره روزي، اگرچه در آينده‌اي بسيار دور، اين حادثه به وقوع خواهد پيوست. جهان‌بيني نوين هيچ سخني در ردّ اين برداشت ندارد و شايد با آن سازگار هم باشد. عهد جديد انسان را به اميد داشتن به چنين روزي فراخوانده است و هر برداشتي از آخرت‌شناسي عهد جديد بايد بر اين عنصر اميد و انتظار تكيه زده باشد. امّا در آخرت‌شناسي بولتمان از اين عنصر سخني به ميان نمي‌آيد.(٩)

ارزيابي هرمنوتيك بولتمان
بولتمان، در برنامه‌ي هرمنوتيكي خود كه اسطوره‌زدايي است، مفهوم جهان بيني اسطوره‌اي را به عنوان ترفندي براي توضيح و حذف باورهاي نهفته در عهد جديد به كار مي‌گيرد. ما در توضيح عناصر اين جهان‌بيني از نظر بولتمان، نشان داديم كه بر خلاف اعتقاد او، اسطوره‌زدايي نه تنها يگانه راه فهم و تفسير عهد جديد نيست، بلكه تفسيرهاي ديگري كه از اين عناصر مطرح شده‌اند، با عهد جديد هم‌خواني بيشتري دارند.
روشي كه بولتمان در تفسير عهد جديد به كار مي‌گيرد، روشي حذفي است؛ به عبارت ديگر، او در هر موردي كه با چنين باورهايي روبه‌رو مي‌شود، به جاي اين كه آن‌ها را تفسير كند، حذف مي‌كند. حال اين پرسش در مورد اين روش او مطرح مي‌شود كه آيا تعارض جهان‌بيني نوين، با جهان‌بيني اسطوره‌اي، بولتمان را به سوي اسطوره‌زدايي سوق داده است يا عامل ديگري در كار بوده است؟ چنان كه قبلاً توضيح داديم، ميان عناصر جهان‌بيني اسطوره‌اي و جهان‌بيني نوين تعارضي در كار نيست. دو عامل عمده موجب شده‌اند كه بولتمان به اسطوره‌زدايي روي بياورد؛ عامل اوّل، فلسفه‌ي طبيعي خاصّي است كه وي بدان تعلّق خاطر دارد. بر اساس اين فلسفه‌ي طبيعي، اموري مانند معجزه، آخرت و... قابل قبول نيستند. چنان كه پيشتر گفتيم، اين فلسفه پيامد علوم نوين نيست و مي‌توان راه حل‌هاي فلسفي ديگري براي اين قبيل از امور ارايه داد كه با علوم و جهان‌بيني نوين هم‌خوان باشند.
عامل دوم، اگزيستانسياليسم است. اين فلسفه نقش كليدي در تفسير وجودي بولتمان از عهد جديد ايفا مي‌كند. برخورد راديكال بولتمان با باورهاي عهد جديد بر جهان‌بيني نوين بشر متكي نيست، بلكه بر پايه‌ي برداشتي خاصّ از آزادي و سرنوشت بشر و فهم او از خود و امكاناتش استوار گشته است كه همه از اگزيستانسياليسم ناشي شده‌اند. تفسير وجودي بولتمان به تأويل‌هاي عرفاني شباهت زيادي دارد، با اين تفاوت كه بولتمان بر خلاف عرفا باورهاي قطعي را كنار مي‌نهد و سپس به تفسير وجودي مي‌پردازد. اين گونه تفسير را تا آن جا مي‌توان پذيرفت كه با باورهاي قطعي در تعارض نباشد.(١٠)

پي نوشت‌ها:
١. Paul Riceur, the Conflict of Interpretations, (Northwestern University Press, ١٩٧٤), P.٣٨٨.
٢. Rudolf Bultmann, New Testament and Mythology and Other Basic Writings, Trans. by Schubert M.Ogden (Fortress Press, ١٩٨٤), PP. ١-٢.
٣. Ibid, PP.٩٨-٩٩.
٤. Robert C.Roberts, Rudolf Bultmann Theology, (U.S.A: VM.B.Eerdmans Publ. Co. ١٩٧٦) PP. ١٢٩_١٣١.
٥. Ibid.و PP.١٣٣_١٣٨.
٦. Ibid.و PP.١٤٣_١٤٨.
٧. Ibid.و PP.١٥١_١٥٢.
٨. Ibid.
٩. Ibid.
١٠. Ibid.و PP.١٥٤_١٥٥.